سایه عشق

نوروزتان مبارک
نویسنده : سایه - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
 

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.

عید شما همه دوستان خوبم مبارک

 

 


 
 
و تو بهترینم
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

 از روزی که نامتــ

ملکه ی ذهنمـــ شد،

احساســ می کنمــ جمجمه امـــ

با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ...


 


 
 
کاش من هم یک قناری می شدم
نویسنده : سایه - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 

 

کاش می شد خالی از تشویش بود


برگ سبزی تحفه ی درویش بود


کاش تا دل می گرفت و می شکست


عشق می آمد کنارش می نشست


کاش با هر دل , دلی پیوند داشت


... هر نگاهی یک سبد لبخند داشت


کاش لبخندها پایان نداشت


سفره ها تشویش آب ونان نداشت
 

کاش می شد ناز را دزدید و برد
 

بوسه رابا غنچه هایش چید و برد
 

کاش دیواری میان ما نبود
 

بلکه می شد آن طرف تر را سرود
 

کاش من هم یک قناری می شدم
 

 

 

 
 
زندگی با آرزوهای محال
نویسنده : سایه - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
 

هرکسی عاشق نشد دیوانه نیست

هرکه دیوانه نشد پروانه نیست

در پی عــــشق تو دل دیوانه شد

شمع گشتی ودلـــم پروانه شد

ازلهیب عشـــــــق تو افروختم

عــــشق را به سادگی نفروختم

ناگهان در بی کسی ها گم شدم

رفتی وافســـانه ی مردم شدم

تا به کی چشم انتظاری سوختم

بس که چشمم را به راهت دوختم

تا به کی دیدار چشمت در خیــــال

زندگــــی با آرزوهای محــــــال


 
 
زندگی زیباست...
نویسنده : سایه - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
 

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت

...عشق اسطرلاب اسرار خداست

 من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام

درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

 دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها

می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست

زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود

می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من، در شهر احسـاسم گم است

حال من، عشق تمام مردم است

 زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا

...صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

 ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من

ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

 با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود

مثنوی هایـم همــه نو می شـود

 حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد

واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد

 


 
 
میترسم
نویسنده : سایه - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧
 

میترسم این احساس تو ، حسی که عاشقه هنوز

 
آخر به دست روزگار ، ساده عوض بشه یه روز

میترسم این برق چشات که روشنه توی شبام


یه شب به خواست روزگار کوه آتیش شه زیر پام

میترسم از تنها شدن ، از این نگاه رفتنی


ترسمو بیشتر میکنی ، وقتی نمیگی با منی

میترسم از احساس تو ، این حس خوب و موندنی


میترسم از روزی که تو ، حاشا کنی که با منی

وقتی این روزا میدونم مثل خودم خیلی کمه


بی اعتمادم نه به تو، بی اعتمادم به همه

بدبینی من به تو نیست ، اگه دارم شک میکنم


من این روزا به سادگی ، به چشمامم شک میکنم

میترسم از تنها شدن ، از این نگاه رفتنی

 
ترسمو بیشتر میکنی ، وقتی نمیگی با منی

 

 


 
 
ای کاش...
نویسنده : سایه - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
 

ای کاش که در نیمه ی این راه


فریاد نمی زدی که برگرد...


ای کاش که این قصه نمی شد

 


                        ای کاش شبانگاه که می شد

 
                        این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند


                        حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش


                        با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند

 


ای کاش کلاغی که فرورفت در آفاق

 
در باغچه کوچک تو باز نشیند


تا از طرف من ،سر فرصت دوسه باری


آشفتگی حال تو را خوب ببیند

 

 

                      ای کاش که این ابر که مهمان شده در شهر

 
                        تا شهر تو رقصنده و طناز بیاید


                        هر گاه که تو خیره شوی بر دل این ابر


                         باران وفاداری من بر تو ببارد

 


ای کاش دوباره برسد لحظه دیدار

 
ویرانه شود این همه آشفتگی و درد

 


                          ای کاش...

 
                          فریاد نمی زدی که برگرد...

 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 


 
 
زندگی
نویسنده : سایه - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸
 

زندگی یک آرزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!

زندگی کن زندگی افسانه نیست.

گوش کن…!!

دریا صدایت میزند!

هر چه نا پیدا صدایت می زند!

جنگل خاموش میداند تورا.

با صدایی سبز می خواند تورا.

اتشی در جان توست.

قمری تنها پی دستان توست.

پیله ی پروانه از دنیا جداست.

زندگی یک مقصد بی انتهاست.

هیچ جایی انتهای راه نیست!

این تمامش ماجرای زندگیست…!!!


 
 
باید فراموشت کنم
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢
 

باید فراموشت کنم 

 چندیست تمرین می کنم 

 من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود .... 

 فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای 

 و بر نمی گردی همین ! 

 خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم 

 کم کم ز یادم می روی 

 این روزگار و رسم اوست ! 

 این جمله را با تلخی اش ،

صد بار تضمین میکنم.



 
 
تو رفته ای!...
نویسنده : سایه - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
 

  باور نمی کنن غزلها  تو رفته ای

                                    مبهوت مانده اند که آیا تو رفته ای!

با بیت بیت شعر کلنجار می روم

                                 با خط زدن - نوشتن ... اما تو رفته ای

دیگر کسی نمانده برایم  نگاه کن

                                حدسم درست بود که تنها تو رفته ای

ناباورانه چشم به راهت نشسته ام

                                یک عمر حجله ساختم با  تو رفته ای

حالا که چند سال گذشته خودت بگو

                                  من رفته ام به باد فنا یا تو رفته ای؟


 
 
بیاد همتون هستم
نویسنده : سایه - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
 

سلام به همه دوستان گلم

اگه خدا بخواد امروز عازم مشهدم. واقعا میگن باید قسمت باشه و خود امام رضا بطلبه من تا الان خبر نداشتم میخوام برم و تا حدود یه ساعت دیگه باید برم تعجب

خدا کنه وسیله ای رو فراموش نکنم لبخند

بهم سر بزنینا میخوام وقتی می یام سوپرایز بشم درست و حسابی

 نایب الزیاره همه شما دوستان خوبمم هستم همه تونو بیاد می یارم و براتون دعا میکنم قلببای بای 


 
 
من صبورم اما...........
نویسنده : سایه - ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
 

من صبورم اما ..............

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

        یا اگر شادی زیبای تو را

به غم غربت چشمان خودم می بندم...........!

من صبورم اما ..............

چه قدر با همه عاشقیم  محزونم !

       وبه یاد همه خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.!

من صبورم اما ..............

بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم

       بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

...........می ترسم!

من صبورم اما ..............

آه............این بغض گران صبر نمی داند چیست....؟


 
 
گذشت لحظه های با تو بودن ...
نویسنده : سایه - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

گذشت لحظه های با تو بودن

  و در پاییز عشقمان

 
نامی از دوست داشتن باقی نماند

 
چقدر زودگذر بود قصه من و تو


و در آنروز که دست بی رحم تقدیر


درو کرد گندمزار دلهایمان را


و تهی شد همه جا از عطر گل عشق


و در کوچ پرنده های غمگین


در آن کویر آرزو


شاعری دل شکسته و تنها


می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها


شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها


قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

  


 
 
مرگ
نویسنده : سایه - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٠
 

آدم هـا می آینـد


زنـدگی می کننـد


می میـرنـد و می رونـد ...


امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو


آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه


آدمی می رود امــا نـمی میـرد!


مـی مـــانــد


و نبـودنـش در بـودن ِ تـو


چنـان تـه نـشیـن می شـود

 

کـه تـــو می میـری


در حالـی کـه زنــده ای ...

 

 

 


 
 
دل من هرزه نبود
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٠
 

دل من تـنها بـود ،

 

دل من هرزه نـبـود ...

 

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

 

به کجا ؟!

 

معـلـوم است ، به در خانه تو !

 

دل من عادت داشـت ،

 

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

 

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

 

دل من ساکن دیوار و دری ،

 

که تو هر روز از آن می گـذری .

 

دل من ساکن دستان تو بود

 

دل من گوشه یک باغـچه بـود

 

که تو هر روز به آن می نگری

 

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

 

 

 

 

 

 


 
 
گرچه رفتی....!
نویسنده : سایه - ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٠
 

 

گرچه رفتی من نگاهت را به خاطر مـی سپارم

                         چشم های بی گناهت را به خاطر مـی سـپارم

گرچه می دانم که من هم بی وفا بودم ولیـکن

                          بعد از این ها درد و آهت را به خاطر می سپارم

کاش امشب هم چو هرشب روی ماهت را ببینم

                           انعکاس روی ماهـت را به خاطر مـی سـپارم

گرچه رفتی از کنارم دوستـت دارم کجــایی؟

                          نور روشن در نگاهت را به خاطر مـی سـپارم


 
 
سلام
نویسنده : سایه - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩
 

سلام دوستان خوبم ببخشید یه هفته ای بود نبودم.  رفته بودم شمال جای همگیتون خالی. به یاد همتون هم بودم خیلی ممنون بهم سر زدین داریم به ماه رمضان نزدیک میشیم التماس دعا .

 


 
 
شب
نویسنده : سایه - ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠
 

شب سرشار سکوتی سنگین

و دلم پر ز غمی تلخ و غریب

همچنان ساکت و سرد

باز می اندیشم به همه خاطره ها

ناگهان

پرتو عشق جنون آسایی

چون نسیم سحری بر تنم می ساید

باز

اندیشه ی فردای دگر ندهد هیچ مجال

و دوباره اینک

می شتابد سویم

موج آن خاطره ها

 

 


 
 
اما نیست
نویسنده : سایه - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
 

گفته بودی  عشق جزئی از وجودت هست

اما نیست

فکر می کردم زلالی ساده ای مثل تمام چشمه ها

عشق در رگ های آبی و کبودت هست

اما نیست

گفته بودم با زمان حل می شود در باورت هر مشکلی

اندکی صبر و تحمل کن به سودت هست

اما نیست

صبر کردم با خود گفتم که شاید لا اقل

ذره ای منطق درون تارو پودت هست

اما نیست

با تمام آن بدیها باز از خود می پرسم

جای تو در درون من هست جای من در درون تو

اما نیست  


 
 
به نام یگانه معبود عشق
نویسنده : سایه - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
 

صبح بود : خدا بر زمین چکید

 
و فصل سرخ رویش انسان فرا رسید


دروازه های روز به تدریج وا شدند

 
وقطره قطره روی زمین زندگی چکید


هر قطره آدمی شد و لغزید روی خاک

 
هر قطره بنده ای شد و به گوشه ای خزید


هر کس به گونه ای به وجود آمد از خودش

 
رنگ یکی سیاه و رنگ یکی سفید






 
 
تقصیر از کیست؟ا
نویسنده : سایه - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
 

 

غریب است دوست داشتن وعجیب تر از آن دوست داشته شدن.....


وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد...و نفس

 هاو صداها و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده،به بازیش می

 گیریم،هر چه او عاشق تر، ما سر خوش تر،هر چه او دل نازک تر ما

بی رحم تر......


تقصیر از کیست؟ا...نه تقصیر از ما نیست.


تمام قصه های عاشقانه، را اینگونه در گو شمان خواندند....


 
 
نیمه شب
نویسنده : سایه - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
 

نیمه شب هنگام قهر آفتاب

باز هم دل آسمانی می شود

باز هم در کوچه های سادگی

صحبت دل جاودانی می شود

مرغک دل بیقراری می کند

 غصه ها هم شادمانی می شود

 تکه های ابر غم گم می شود

 برگ ما برگ جوانی می شود

 سفره ها خالی از لبخند ما

 توی شب یکباره خانی می شود

 محض اشک چشم ما باز هم

 شعر ما شعر جهانی می شود


 


 
 
← صفحه بعد